به رنگ طراوت

فقط یک بهانه می خواهم


 

http://i21.tinypic.com/23r2zvt.jpg

برای عبور از جاده عاشقی

فقط یک بهانه می خواهم

برای عشق بازی با دلم

یک نگاه و کاشانه می خواهم

برای رقص و شور شعر هایم

چشم تو و یک ترانه می خواهم

برای با تو ماندنم

یک عشق بی کرانه می خواهم

من برای واژه های گوشه گیرم

یک کتابِ پر افسانه می خواهم

برای ماندن بی تردید و خواندن بی تخریب

یک بغل احساس جانانه می خواهم .

برای با تو جاری شدن

یک تعبیر ساده می خواهم

برای عشوه ای زنانه از جان

یک لبخند بی قاعده می خواهم

و آخر هم

از اینهمه هیاهو و تلاطم

من تو را یکبار بی بهانه می خواهم


 


 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٦ساعت٢:٢٤ ‎ب.ظتوسط بهارمحمدی فرزانه | نظرات ()
گفتم ...گفتی

گفتم: خسته‌ام

گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله
     .:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.

گفتم: هیشکی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره

گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه
     .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.

گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم

گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید
     .:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16) ::.

گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی!

گفتی: فاذکرونی اذکرکم
     .:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟

گفتی: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا
     .:: تو چه می‌دونی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63) ::.

گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟

گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله
     .:: کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (یونس/109) ::.

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچیک... یه اشاره‌ کنی تمومه!

گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم
     .:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل...  اصلا چطور دلت میاد؟

گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم

.:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::.

گفتم: دلم گرفته

گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا
     .:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشن (یونس/58) ::.

گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله

گفتی: ان الله یحب المتوکلین
     .:: خدا اونایی رو که توکل می‌کنن دوست داره (آل عمران/159) ::.

گفتم: خیلی چاکریم!

ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع کن! یادت باشه که:

و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره
.:: بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت می‌کنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا می‌کنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنن (حج/11) ::.

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم

گفتی: فانی قریب
     .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد بهت نزدیک شم

گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
     .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!

گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
     ..:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی

گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
     .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.

گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار می‌تونم بکنم؟

گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
     .:: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

گفتم: دیگه روی توبه ندارم

گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
     .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟

گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا

.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟

گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله

.:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم!  ...  توبه می‌کنم

گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
     .:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک

گفتی: الیس الله بکاف عبده
     .:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟  

گفتی:

یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما


.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳)

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢ساعت۳:۱٩ ‎ق.ظتوسط بهارمحمدی فرزانه | نظرات ()
نوازشم کن مادر

خدایا فقط یه ربع بهش اجازه بده آخه کدوم معلمی اینقدر سخت گیر میشه بذار فقط یه ربع بیاد بیرون  ...قول میدم یه ربع بیشتر نشه... واقعا بهش احتیاج دارم .خدایا مگه دل بنده هات چقدر باید بشکنه که بهشون توجه کنی ...خدایا نمی دونی چقدر دلم واسه بغل گرفتنش واسه اینکه خودمو پرت کنم تو بغلش تنگ شده ... تو که اینقدر زود اونو از من جدا کردی با خودت نگفتی این دختر تک و تنها بدون مادر تو این دنیا چیکار می کنه؟اوهه خدایا چطور دلت میاد ... میدونم که اونم خیلی منو میخواد دائم میاد تو خوابم بغلم می کنه و گریه میکنه خوب مادره میدونه یکی یه دونش چقدر تنها و غمگینه اما نمی دونم تو چطور نمی دونی... خدایا من پشت در کلاست وامیسم بذار بیاد پیشم قول میدم زود برگرده... حالا که خواستی بغلم اینقدر خالی باشه حداقل مامانمو بهم بده ...

آخه میدونی این فقط تو هستی که می تونی این همه تنهایی رو تحمل کنی و اصلا هم پی یه همصحبت و همدم نباشی اما ما نمی تونیم تو که باید بهتر از من اینو بدونی... مامانم اونبار تو خوابم بهم گفت با خدا باش خوب من هر کاری تو میگی دارم می کنم پا رویه همه چیزایی که دوست دارم گذاشتم خوب تو هم یه کاری بکن ... واقعا دیگه دارم کم میارم...

من از پروانه بودنها

 من از دیوانه بودنها

 من از بازی شعله ی سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه نمی ترسم

 من از هیچ بودنها

 از عشق نداشتنها

 از بی کسی وخلوت انسانها می ترسم

من از عمر رفاقتها

 من از لطف صدافتها

 من از بازی نور در سینه ی بی قلب  ظلمتها نمی ترسم

   من از  حرف جدایی ها

مرگ آشنایی ها

 من از میلاد تلخ  بی وفایی ها می ترسم

 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٥ساعت٤:٥٢ ‎ب.ظتوسط بهارمحمدی فرزانه | نظرات ()
حرف بی جواب- آزادی خرمشهر

توی مدرسه حرف از جنگ بود. یکی از خانما که گویا از طرفایه جنوب و غرب بود خیلی از حرفایه گوشه دار یکی از همکارای یزدی دلش گرفته بود. می گفت شما چه میدونید که جنگ چی بود و چطوری بود که اینطوری دربارش حرف می زنید. کلی از اتفاق هایی که توی زمان جنگ براشون پیش اومده بود رو تعریف می کرد واقعا همه خلع سلاح شدن ...

قسمتی از حرفایه پر از بغضش رو براتون تعریف می کنم:

 هروقت هواپیماهای عراق میومدن بمباران مجبور بودیم بریم این روستاهای اطراف و شهر رو خالی کنیم. یادمه رفته بودیم خونه یکی از اشناها توی روستا .

 یکی از اتاقایه خونشون رو که خیلی هم بزرگ نبود به ما داده بودند. اون مقداری از وسایل خونه رو که تونسته بودیم با خودمون آورده بودیم. همه وسایل دورتادور اتاق رو  پوشونده بود و ما فقط یه جایه خیلی کوچیک واسه خوابیدن داشتیم. مادرم خیلی سعی می کرد ماها رو یه طوری بخوابونه که همه راحت باشیم اما  کار سختی بود . بعضی روزها وسایل رو جابجا می کرد که شاید یه خورده جا بازتر بشه واسه خوابیدن اما همیشه وقتی صبحها بیدار می شدم تمام تنم درد میکرد چون نتونسته بودم شب راحت اینور اونور کنم. صبحها با بدن خسته بیدار میشدم . به محض بیدار شدن  مادرم می گفت سریع رختخوابها رو جمع کنین که بتونیم بشینیم. همیشه احساس می کردم تو فشار و گرما هستم . احساس می کردم دارم خفه میشم.دلم می خواست سریع از اتاق برم بیرون برای همینم بیشتر اوقات از خیر غذا خوردن می گذشتم .میرفتم بیرون و توی حیاط می نشستم .یه روز که از خواب بیدار شدم احساس کردم دلم میخواد برم یه جایه بلند . دلم کلی اکسیژن می خواست .دویدم طرف یه تپه که نزدیک خونه بود .توی بالاترین نقطش نشستم . چند تا نفس عمیق کشیدم . وای که چقدر به هوا احتیاج داشتم . بعد از چند لحظه دختر عموم که توی خونه همسایه اتاق داشتن اومد و کنارم نشست .چند سال از من کوچکتر بود . هیچ وقت موهایه طلاییه فرفری و چشمایه ابیه قشنگشو که توی روشنایه ابتدایه روز برق می زد یادم نمیره. بهش گفتم بتول جان واسه چی اومدی؟ گفت : اومدم پیش تو تنها نباشی...

چند لحظه توی سکوت به کوههایه دور دست نگاه می کردیم.که یهو صدایه غرش یه هواپیما سکوت صبح رو شکست ناخوداگاه ایستادم .صدا از پشت سرم میومد. نمی دونم چند ثانیه طول کشید که هواپیما رو بالایه سرم دیدم. دقیقا بالایه سرم .طوری که خیلی واضح آرم زیر هواپیما و محل چرخهاشو دیدم. تویه ارتفاعه خیلی پایین حرکت می کرد . می خواست از دید رادارا فرار کنه شاید....

تویه اون لحظات فقط خدا میدونه چقدر ترسیده بودم . زل زدم به اون غول اهنی .صدایه جیغ بلند بتول منو به خودم اورد .  داشت از ترس دور خودش می چرخید . نمی دونستم باید چیکار کنم. یادمه که فقط جیغ می زدم. یه دفعه احساس کردم یه چیزه داغ پاشید تو صورتم. خیلی داغ...اون لحظه حس کردم یکی زد توی گوشم. ساکت شدم .صدایه هواپیماها داشت دور و دور تر می شد. دیدم بتول غرق خون شده و با صورت رو زمین خوابیده.تویه عالم بچگی فکر کردم یعنی چه اتفاقی افتاده؟ یعنی تا این اندازه ترسیده که زهرش ترکیده.... پس این خونا از زهرشه ؟....به نظرم اومد زمان ایستاده و من سالهاست که دارم به این منظره نگاه می کنم....

بتول تیر خورده بود و فقط خدا به من رحم کرد که یکی از اون تیرایه رگباره هواپیمایه عراقی به من برخورد نکرد.

بعد از اون ماجرا من دیگه هیچ وقت توی اون اتاق دم کرده و شلوغ احساس خفگی نمی کردم. هیچ وقت......

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۳ساعت۱:٠٧ ‎ق.ظتوسط بهارمحمدی فرزانه | نظرات ()
مرا با خود ببر

 


 
مرا با خود ببر


http://fc03.deviantart.net/fs70/f/2010/058/a/a/Petals_11_by_farcry77.jpg

خانه ام دیگر برایم جای امن خواب نیست
من تو را می خواهم ای از نسل باد دربه در

http://fc05.deviantart.net/fs71/i/2010/058/4/5/The_pink_mildness_by_Runcis.jpg

 
با تو من آشفتگی را دوست می دارم بیا
ای ز طوفان های ذهن خسته ام آشفته تر
 



من سروسامان نمی خواهم مرا هم با خودت
تا در دروازه های شهر بی سامان ببر


http://fc03.deviantart.net/fs71/f/2010/058/f/0/vivid_by_impatienss.jpg

با تو من ابرم بیا چون باد در جانم بپیچ
تا که بشتابم از این صحرا به صحرایی دگر


http://fc08.deviantart.net/fs70/f/2010/058/a/2/Misty_Morning_Sunshine___by_bombalurinacat1.jpg

خانمانم را نمی خواهم حلال دیگران
با تو راهی می شوم روزی از این جا بی خبر


http://fc01.deviantart.net/fs70/f/2010/058/3/3/Alone_in_the_Dark_ii_by_dadian.jpg

بعد از این باید ببینی شوق چشمان مرا
می چکد از چشم من ذوق هوای این سفر


http://fc03.deviantart.net/fs70/f/2010/059/d/9/promise_by_impatienss.jpg

کوله باری برنمی دارم از این ویران سرا
مهربان عشق سبکبالم! مرا با خود ببر


http://fc08.deviantart.net/fs71/f/2010/059/9/4/2008_by_X_chromosome.jpg

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٩ساعت٥:٢۳ ‎ب.ظتوسط بهارمحمدی فرزانه | نظرات ()
رودست

مشاهده یادداشت خصوصی

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٧ساعت۱٢:٤۸ ‎ب.ظتوسط بهارمحمدی فرزانه | نظرات ()
بخوان ما را منم پروردگارت
بخوان ما را، منم پروردگارت
 


 

 
 
 

بخوان ما را
 
منم پروردگارت
خالقت از  ذره ای نا چیز
صدایم کن مرا
آموزگار قادر خود را
قلم را، علم را، من هدیه ات کردم
بخوان ما را
منم معشوق زیبایت
منم نزدیک تر از تو، به تو
اینک صدایم کن
رها کن غیر ما را، سوی ما باز آِ
منم پرو دگار پاک بی همتا
منم زیبا، که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل
پروردگارت با تو می گوید:
تو را در بیکران دنیای تنهایان 
رهایت من نخواهم کرد
بساط روزی خود را به من بسپار
رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگی طی کن
عزیزا، من خدایی خوب می دانم
تو دعوت کن مرا بر خود
به اشکی یا صدایی، میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را
بجو ما را    
 
تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما
و عاشق می شوم بر تو
که وصل عاشق و معشوق هم
آهسته می گویم ، خدایی عالمی دارد
قسم بر عاشقان پاک باایمان
قسم بر اسب های خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن
تکیه کن  بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن، اما دور
رهایت من نخواهم کرد
بخوان ما را
که می گوید که تو خواندن نمی دانی؟
تو بگشا لب
تو غیر از ما، خدای دیگری داری؟
رها کن غیر ما را
آشتی کن با خدای خود
تو غیر از ما چه می جویی؟
تو با هر کس به جز با ما، چه می گویی؟
و تو بی من چه داری؟هیچ!
بگو با من چه کم داری عزیزم، هیچ!!
هزاران کهکشان و کوه و دریا را 
و خورشید و گیاه و نور و هستی را
برای جلوه خود آفریدم من
ولی وقتی تو را من آفریدم
بر خودم احسنت می گفتم
تویی ز یباتر از خورشید زیبایم
تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا، چیزی چون تو را، کم داشت
تو ای محبوب تر مهمان دنیایم
نمی خوانی چرا ما را؟؟
مگر آیِا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی
ببینم، من تو را از در گهم راندم؟
اگر در روزگار سختیت خواندی مرا
اما به روز شادیت، یک لحظه هم یادم نمیکردی
به رویت بنده من، هیچ آوردم؟؟
که می ترساندت از من؟
رها کن آن خدای دور
آ‌ن نامهربان معبود
آن مخلوق خود را
این منم پرور دگار مهربانت، خالقت
اینک صدایم کن مرا،با قطره اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکیم
آیا عزیزم، حاجتی داری؟
تو ای از ما
کنون برگشته ای، اما
کلام آشتی را تو نمیدانی؟
 ببینم، چشم های خیست آیا ،گفته ای دارند؟
بخوان ما را
بگردان قبله ات را سوی ما
اینک وضویی کن
خجالت میکشی از من
بگو، جز من، کس دیگر نمی فهمد
به نجوایی صدایم کن
بدان آغوش من باز است
برای درک آغوشم
 
شروع کن
 
یک قدم با تو
 
تمام گام های مانده اش با من
+نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٥ساعت۳:۳٤ ‎ق.ظتوسط بهارمحمدی فرزانه | نظرات ()
 

توی فرانسوی هم یه عبارتی برای تا کور شود هر آنکه نتواند دید وجود داره

honni soit qui mal y pense

 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٢ساعت۱٠:٠٥ ‎ب.ظتوسط بهارمحمدی فرزانه | نظرات ()
چه هوایی شوری

چه هوایی عطری

چه فضایی شوری

چه شب است این امشب

سحرش کو آخر

برو ای شب     برو ای تاریکی

که برآید ماهم

که شود پیدا او

که شوم پاکوبان

که شوم من رقصان

برو ای شب   برو ای تاریکی

که برآید ماهم

که شوم یک با او

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٠ساعت٤:٢٩ ‎ب.ظتوسط بهارمحمدی فرزانه | نظرات ()
چرا زنان خیانت می کنند؟

 


از قدیم تاکنون، مردم براین باورند که مردها در روابط با جنس مخالف، از عدم تعهد کمتری برخوردارند، در حالی که طبق تحقیقات جدید، زنان نیز به نسبت مردها می توانند دست به خیانت زده و در روابط خود پایبند نباشند! لذا هدف نهایی مطالعات بر این بوده که علت و الگوی اصلی این عدم تعهد را شناسایی و در ادامه به اصلاح و ارائه راهکارهایی برای رفع این مشکل بپردازند. واقعیت این است که برخی زنها در روابط طولانی مدّت و در نهایت رعایت تعهد در تمام سالها، بالاخره دست به خیانت زده و تعهد خود را زیر پا می گذارند. البته که مردها نیز به همان میزان ممکن است بعد از داشتن یک رابطه طولانی با یک نفر، دست به خیانت بزنند. در عین حال، هیچ یک از طرفین، در نهایت لجبازی، حاضر به قبول بی وفایی و خیانت خود نیستند! با این تفاوت که روش خیانت و علل آن در این دو جنس مخالف، کاملاً دو رویه متفاوت است.

مردها در عین تعهد به نفر خود، در صورت مجذوب شدن، چه از نظر عاطفی یا جنسی با نفر دیگر، تعهد خود را زیر پا می گذارند، در مقابل، زنها تا زمانی که از طرف مرد خود کاملاً از همه نظر تأمین شوند، بر تعهد خود پایبند می مانند. امّا به محض ایجاد و ادامه ی خللی در درک و تأمین عواطف، روابط جنسی، مالی و ... از جانب مرد، با شروع مشکلات بین آن دو، زن نیز بسوی خیانت و بیراهه کشیده می شود. بیشتر زنها براحتی نمی توانند دست به خیانت جنسی و ایجاد رابطه نزدیک با مردی دیگر بزنند، چرا که برخلاف مردها، ایجاد یک رابطه ی جدید سکس از جانب زن، کاملاً در حالت رفتار و ابراز عاطفه خود نسب به مرد قبلی، نمایان است. از نظر خانم ها: "اگر مردها یاد بگیرند نسبت به نفر خود، از نظر عاطفی، جنسی، مالی و ... پایبند باشند، دلیلی ندارد که زن دست به خیانت بزند، البته در مقابل خیلی زنها، شاید بتوانند حتّی با عدم وجود عشق واقعی بین خود و همسرش، با عدم خلل در تأمین مرد خود در همه زمینه ها، باز هم به وی (خانه داری، شستشو، پخت و پز و ...)سرویس بدهد، این درحالیست که همزمان مرد، با کسی دیگر نیز مخفیانه در ارتباط است!)"

یکی دیگر از دلایل عدم خیانت زن و ایجاد رابطه سکس با مرد دیگر، دیدگاه بد و برچسب های توهین آمیزیست که اجتماع نسبت به زنها دارند، چرا که در این صورت به وی به دیدگاه زنی هوس ران، فاحشه و ... نگاه می کنند. در حالیکه در صورت خیانت یک مرد به زن خود، جامعه نهایتاً یک برچسب "خیانت کار" به وی می زند! شاید هم به دید آدمی بی ارزش و کسی که با عواطف یک زن بازی می کند نگاه کنند، متأسفانه این دید و این فرهنگ از دیر زمان برای مردها مزیّتی غیر منصفانه بوده که با سیر زمان این افکار باز هم تغییر نکرده است. به قولی: "از قدیم الایام، اجتماع با وضع قوانینی غلط و ناعادلانه نسبت به مجازات و دیدگاه ها در مورد خیانت مرد به زن، با ارائه آزادی هایی غیر مستقیم و افراطی برای مردها، همواره آنها را در خیانت و عدم وفاداری در روابط خود، جسور تر کرده است. "

یکی دیگر از دلایل عدم خیانت کمتر از جانب یک زن این است که، زنها در روابط بیشتر به دنبال تأمین نیازهای عاطفی هستند. هر زنی با شروع رابطه ای متعهدانه با یک مرد، در روابط زناشویی و جنسی، تمام ارگانهای جسمی وی تا مدّتها تحت تأثیر این رابطه ی سکس، رشد کرده و خو گرفته است و ناخودآگاه نمی خواهد با خیانت، به تمامی این آرامش درونی و جسمی خود پایان داده یا خللی ایجاد کند. حسّ زن را با بدبینی اشتباه نگیرید، چرا که این حسّ هیچ گاه به وی دروغ نمی گوید، در صورت خیانت یک مرد و ایجاد روابط متعدد و همبستر شدن با زنهای دیگر، مطمئناً وی به دلیل عدم تأمین نیازهای عاطفی به شدّت قبل، متوجّه روابط آن مرد با دیگران می شود.

از دیدگاه روانشناسی، تصوّر زنها همیشه این بوده است که در صورت خیانت و ایجاد رابطه جنسی با فردی دیگر، تمام معنویات، اعتبار، اصالت وی به عنوان یک "دختر شایسته" از بین می رود. معمولاً زنهایی که با آرایش های زننده و لباسی عجیب، در اجتماع حاضر می شوند، با رفتار های ناپسند و جذب مردها، خطری برای زنهای متعهد محسوب می شوند. ولی خوب، یک مرد همیشه زنی را برای زندگی انتخاب میکند که نسبت به همسر و زندگی خود وفادار باشد، چرا که از نظر زناشویی، برای هر مردی غیرقابل تصور است که بچه ی زاده از همسرش حاصل رابطه خود با همسرش نباشد! علاوه بر این، مردها باید بدانند که از نظر عاطفی و روحی،  یک زن همیشه از ترس خیانت مردها و قربانی نشدن، به روابط زناشویی خود پایبند و همواره با تمام قوای به تداوم و تأمین همسر خود اهمیت می دهند. در مقابل اگر مرد نیز به عدم بروز خیانت از جانب زن خود اهمیت دهد، و به تعهد خود پایبند باشد، ناخودآگاه موجب ایجاد رابطه ای عاشقانه و سالم در زندگی مشترکشان می شوند. در این حالت، حتّی مرد با این طرز فکر، همان قدر که به تداوم زندگی خود بها می دهد، با دیدن مردی دیگر که قصد فریب زنی را دارد، به سرزنش و کنترل وی می پردازند. مردی که به وفاداری و تعهد زن خود ایمان داشته باشد و از این نظر، خیالش آسوده باشد، از لحاظ عاطفی و روحی، دست به خیانت و ارتباط با زنی دیگر نخواهد زد.

در اینجا به دلایل کشیده شدن یک زن به راه خیانت می پردازیم:

1-     از نظر مالی به اندازه کافی تأمین نشود.

2-     به دلایلی چون، عدم همصحبتی و وقت گذاشتن همسرش برای وی، نیازهای عاطفی خود را از دید مردش نادیده انگارد.

3-     روابط همسرش با وی صمیمی نباشد.

4-     از نظر زناشویی و سکس، ارضا نشود.

5-     تنهایی مطلق و حس بیکسی در منزل.

6-     عدم بروز احساسات مرد نسبت به مزیت های همسرش، مثل، زیبایی، تغییرات ظاهری و .. ، در این حال زن احساس بی ارزشی می کند.

7-     در صورت اعتیاد مرد به الکل یا اعمال خشونت و بددهنی.

8-     در صورت اطمینان از خیانت مرد.

9-     عدم درک عواطف و آرزوهای زن.

10- در صورتی که مرد، همسر خود را خانه نشین یا از شرکت در جمع منع نماید.

11- اعتیاد یا قمار و ....

12- نقض عضو یا اختلال در ارتباط جنسی یا دیگر اعضاء بدن.

البته طبق آمار، زنها به سه دلیل عمده دست به خیانت می زنند، در غیر اینصورت مطمئناً به تعهد خود پایبندند. اوّل، نارضایتی یا عدم احساس خوشبختی در زندگی اوّل که ناشی از کمبود یا وجود عوامل فوق می باشد، در این صورت نیازهای خود را در مرد دیگر جستجو می کند. دوّم، دیدگاه اشتباه اجتماع نسبت به زنانی که قدرت جنسی و شهوت زیادی دارند، در نتیجه وی مجبور است در روابط خود با همسرش این حس را کنترل کند که مبادا مورد اتهام واقع شود و همواره جلوه ی اجتماعی خوبی را در نظر همسرش داشته باشد، این کنترل شهوت به وی فشارهای روحی و جسمی وارد می کند. سوّم، برخی زنها همواره بر این باورند که یک رابطه بالاخره به پایان می رسد، بنابراین با ایجاد روابط جنسی و خیانت با کس دیگر (در حین یک رابطه متعهدانه)، سعی می کنند قبل از پایان یافتن رابطه خود با نفر اصلی و ضربه عاطفی خوردن، جایگزینی پیدا کنند.




مردمان

 

 

 

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٩ساعت۱٠:٤٩ ‎ق.ظتوسط بهارمحمدی فرزانه | نظرات ()